مادربزرگم رفت و این هم غم نامه ایست...
حالا دیگر مادربزرگ را نخواهم دید و دیگر یک چایی دلچسب نخواهم خورد، حالا دیگر سماورها عزادارند و استکان ها در طلب دستی پر کشش بی شکیبند، حالا دیگر، حالا دیگر، مادرم یکاره پیر شده است و در برنامه ی هفتگی خود چند عدد گریه را قرار داده است، حالا دیگر، بودن، معنی تازه ای به خود گرفته است.
راستی دیگر حوض آبی وسط حیاط به چه کسی دل خوش کند و به امید نگاه چه کسی پر و خالی شود، حالا دیگر نهال کوچک درخت کاج به عشق چه کسی رشد کند(کاشکی آن درخت تنومند کاج را قطع نمی کردند، شاید قدیمی ها راست می گفتند...)؛ اینجاست که می فهمم مادربزرگم رفته است و یک نفر از اعضای جهان کم شده است و دیگر واژه ی حاشخانوم بر زبانم نخواهد آمد!
حالا دیگر از کجا قیسی و لواشک دزدانه بخورم، حالا دیگر در کدام سیزان با گربه های قد و نیم قد بازی کنم.
تمام خانه، حالا، خالی از اکسیژن شده است، نفس کشیدن سخت است؛ حالا دیگر، بودن، معنی تازه ای به خود گرفت است.
حالا دیگر امامزاده ی عبدالله را با نام آرامگاه مادربزرگ خواهم شناخت و هر بار که از گردنه عبور کنم داغ دلم تازه خواهد شد، حالا دیگر هر هفته خواهم گریست، حالا دیگر در ستون تنهایی یک ستاره خواهم گرفت، حالا دیگر، بودن، معنی تازه ای به خود گرفته است و مادرم یکباره پیر شده است.







