شعر آدراپانا
انجمن ادبی دیدار-گاهنامه الکترونیکی چراغ‌های گردنه-و شهر من اسدآباد

1. سایت میرزاآقا عسگری(نویسا) با شعر "ماهند عاشقان" :

www.nevisa.de

2. وبلاگ فردین نظری(فردین نظری و دیگر هیچ) با "گفت و گوی رویا ملکوتی با فردین نظری" :

www.fardin-nazari.blogfa.com

3. وبلاگ محسن توحیدیان(از همین جمعه ها) با "وجود خارجی و مباحث اگزیستانسیالیستی" :

www.mohsentohidian.mihanblog.com

4. وبلاگ امیر هاتفی نیا با "چند اثر در روزنامه ها" :

www.amirhatefinia.blogspot.com

5. وبلاگ داوود ولایی(پسر خاله) با "چند کار طنز" :

www.pesar-khaleh.mihanblog.com






این هم سرانجام آتش سوزانی که فعلن خاموش شد. و تنها با جرقه ای دقت کنید با جرقه ای و بهانه ای و سنگ اندازی ای و روده درازی ای و چه می دانم کوچکترین غلطی به راه می افتد. و این بار دیگر ...






«پارک شهر» «کافه نادریِ» روشنفکران،

و مثلن روشنفکران اسدآباد

جمعه است، جمعهٔ یک روز بهاری، حساسیت فصلی‌ات حسابی گل کرده، اما آن را در جیب‌هایت قایم می‌کنی تا به قرار امروزت برسی؛ طبق معمول «پارک شهر»، پارکی که برایت تنها حکم یک پارک را ندارد و بخش بزرگی از خاطراتت را تشکیل می‌دهد، پارکی که همه جور تیپ آدم را در خود جای داده: معتاد، ولگرد، شاعر، دانشجو و آدم‌های مذهبی‌ای که برای زیارت یاران امام زمان می‌آیند.(معتاد را دو بار نوشتم، ببخشید!) پارکی که بی‌گمان حکم «کافه نادری» را برای روشنفکران و مثلن روشنفکران اسدآباد دارد. همهٔ وقت‌ها آنجا بوده‌ای: صبح، ظهر، عصر، حتا نصفه‌های شب، آنجا ناهار خورده‌ای، شام خورده‌ای و تمام شعرهای مجموعه‌هایت را خوانده‌ای.
ساعت مقرر فرامی رسد و با چند کتاب و خودکار و کاغذ و به «پارک شهر» می‌روی، دوستانت را می‌بینی که هر کدام با یک ژست عجیب و غریب به تو نگاه می‌کنند، هر کدامشان کپیِ یکی از شاعر‌ها و نویسنده‌های وطنی و‌گاه هم غیر وطنی هستند: «ج-خ» شباهت عجیبی به «اورهان ولی» دارد هم از جهت ظاهری هم بی‌قید و بند بودنش در مورد مصرف مشروبات الکلی، «چارلز بوکوفسکی» را هم لاغر کنی خودش می‌شود. «ع-ا» خودِ خودِ «مایکوفسکی» ست و دارد با گوشی‌اش حرف می‌زند، کچل کرده و کلاه مثلن هنری‌ای بر سر دارد، انواع شکست‌ها و موفقیت‌های عشقی را تجربه کرده. «ف-ب» «صادق هدایت» است که خلاصهٔ افکارش را می‌شود در مکاتب «نهیلیستی» و تا حدودی «اگزیستانسیالیستی» پیدا کرد، بعضی وقت‌ها حالت را به هم می‌زند، گاهی اوقات هم حق را به او می‌دهی و خودت هم به خریدن طناب یا یک پیت نفت یا کپسول گاز فکر می‌کنی. «م-م» هم که مثل همیشه سیگارش روشن است، شباهت به تمام شاعر‌ها دارد.
سلام می‌کنی یا نمی‌کنی، می‌نشینی و نبض محفل را در دست می‌گیری و آخرین کارهای ترجمه شدهٔ «براتیگان» را رو می‌کنی و مفصل نقدش می‌کنی، کمی وارد دنیای موسیقی می‌شوی و رابطهٔ تنگاتنگش با ادبیات را بررسی می‌کنی و دلیل موفقیت و شهرت «کوهن» را هم همین مسئله می‌دانی، گذری هم به سینما می‌زنی و آخرین فیلم‌های «هالیوود» را نام می‌بری و نظرت را درباره‌شان می‌گویی و دلایل پیر نشدن «وودی آلن» را هم که خودت به آن‌ها رسیده‌ای می‌گویی و قسمتی از زندگی نامه‌اش را هم تعریف می‌کنی...
 «م-م» سیگار دیگری روشن می‌کند و با زبان تندش آرام می‌گوید: «امیر دستات خیلی پره، هوای خودتو داشته باش.» «ج-خ» که حال درست و حسابی‌ای ندارد و مدام انگشتش را ته حلقش فرو می‌کند تا حالت تهوع مسخره‌اش از بین برود هم سری به نشانهٔ تایید تکان می‌دهد. «ع-ا» هم که از به روز بودن و سرِحال بودن و در مرکز قرار گرفتنت زجر می‌کشد، دوباره شمارهٔ یکی از دوست دختر‌هایش را می‌گیرد و بی‌محلی می‌کند.
... و تو باز به این حقیقت تلخ پی می‌بری: که یا باید سیگار بکشی، یا مست شیش دنگ باشی، یا دارای فساد اخلاقی، یا دیگر اداهای ظاهری و روشنفکری یا چرت و پرت‌های فلسفی نادرست تا حرف‌هایت در این محافل خریداری داشته باشد.

اردیبهشت۸۹

امیر هاتفی نیا






ماه مبهوت انگشت‌های این ساز قدیمی
مرداب هیاهوی خفته‌ای در بی‌کرانگی زمین
و عشق
گوی لجن آلودی که بهت زده‌ات می‌کند و گرفتار






به امیر هاتفی نیا،شاعری که در خیابان‌های همدان دوست داشتنی‌تر است
خورشید
دراز کشیده
بوعلی
مثل همیشه
نگاه به آسمان دارد
من
لم داده ام
روی این صندلی نارنجی
مارلبورو دود می‌کنم
دیوانه‌ای سر به زیر
دست و پا می‌زند در خیابان
خورشید
مستقیم می‌تابد
و بوعلی
سرش را می‌گیرد بالا






به روح بلند شاملو
همهٔ روز‌ها
خیابان یکطرفه
در رفت و آمد‌هایش
کفش‌هایش را واکس می‌زد
و جاده کوله بارش را
در نیمه راه به دوش می‌کشید
بی‌رمق در انزوای بلند خویش
مردی همهٔ درد‌ها را فریاد می‌زد
او رفته است
و نامی دوباره افراشته
و در تولدی دیگر مرگش را
بسان مهتابی روشن کرده است






*چاپ شده در گاهنامه ادبی چراغ‌های گردنه

۱
برای
کفش‌های سوراخت قصه می‌گفتی
سهم آمدنت را
امروز باران برد

۲
با شلوار گشاد
و کفش‌های بزرگ
گاهی که سرعت زمین را بالا می‌بری
برای تو هم دلم تنگ می‌شود
چارلی

۳
به جاودانگی پاییز
لطمه می‌زند
مرگ گنجشک ها






تو احمقی رفیق
حاشیه‌ای بر دیدار با امیر شرفی در کافه چوبی

۱. اینجا کافه چوبی، کافه‌ای زیرزمینی در مرکز شهر اسدآباد


۲. ابرمرد، بستنی ایتالیایی، اصغر فرهادی، اسکار، کشتی، زندگی، شبکه اجنماعی، عشق، اسدآباد، سال ۱۳۹۰، می‌، مهدی مظفری، شعر، بروجرد، کریستوفر نولان، همزادپنداری، علی رضا فتوحی، سرزمین، نورا جونز، طنز، مسعود کیمیایی، کوروش کبیر، روزنامه نگاری، جشنواره، کافه، حافظ، داستان، تهران، شاملو، امید،... برچسب‌هایی که زاییدهٔ ذهن پر سوخت و ساز کابویی ست که در هر پنج انگشتش ماشه‌ای مهیا برای چکانیدن دارد: امیر شرفی


۳. رفیق جان، نگاهی کن به جامعهٔ پیر شعر و ادبیات شهرمان... من و تو باید باشیم، باید نفس بکشیم


۴. تو احمقی رفیق، و این دیوانه کیف می‌کند خودش را فردی از این قبیلهٔ دوست داشتنی بداند، همیشه حق با احمق هاست

نوروز ۱۳۹۰ همدان

 

امیر هاتفی نیا






رمان جدید فردین نظری

رمان جدید فردین نظری






*چاپ شده در فصلنامه ی ادبی نگاه نو

۱
تمام روز از دیوار صدای گریه می‌آید
چند کوچه پایین‌تر شاید
مردی می‌میرد
چند کوچه بالا‌تر شاید
زنی می‌زاید
تمام روز از دیوار صدای گریه می‌آید

۲
شاید یکی از همین روزها
یکی از بچه‌های محلهٔ پایین
قلبم را بیاورد
یکی دیگر دست‌هایم را
دیگری دهانم را
شاید یکی از بچه‌های محلهٔ پایین
باآفتاب بیاید
آن وقت بتوانم
با دو دست و قلب و دهان
زیر آفتاب

حسابی خنده کنم

محسن توحیدیان






خلوت‌های خاکستریمحمدرضا متقی
یک
 دو
 سه
همین قدر کافی ست
تا برای دیدنم
خودت را
به زیرِ این زمین برسانی
و خلوت‌های خاکستری‌ام را
در ازدحام سکوتِ این چهاردیواری
به تماشا بنشینی
من اینجا
ناگفته‌های غبارگرفته‌ام را
قاب می‌گیرم
و آن را
تن‌ها به یک زبان زندهٔ دنیا
به دیوار جهان می‌کوبم:
 «آی آدم‌های روی این زمین
سکوتم فریادی ست
اگر چشم باشید.»

نذر
در باز شد
اجابت را
در دستان تو فهمیدم
بر تمام گل‌های روی چادرت
سلام‌هایی سنجاق کردم
لبخندت اما
زیبا‌ترین جوابم بود
تا انگشت‌هایت را
برای تبرک بچینم
حالا کمی صبر کن
تا دلم را
در خالیِ کاسه‌ات بگذارم
نذرت قبول

محمدرضا متقی






 وبلاگ امیر هاتفی نیا با این پست‌ها به روز شد:
۱. یادداشت امیر هاتفی نیا در روزنامه شرق
۲. یادداشت امیر هاتفی نیا در دوماهنامه ادبی الفبا

امیر هاتفی نیا

 

 

AmirHatefiNia@yahoo.com
AmirHatefiNia.blogspot.com






کتاب کمال شفیعی به یک زبان عاشق می شویم منتشر شد






در اعماق دریاچهٔ یخی
گل می‌کند بغضم
شکوفا می‌شود قطره‌های درونم
تمام افعال کهنه‌ام صرف می‌شود
بدل می‌شوم به موجودی مسخ شده
زیر تیغ نبوت
ودر انتهای حاشا شدن محو می‌شوم
چرا که بی‌شباهت به سبلان نیستم






نوستالژی با طعم "پارک شهر" اسدآباد

ساعت یک بامداد است، باران کندی می‌آید، فکر می‌کنی که همه چیز مناسب یکامیر هاتفی نیا شبگردیِ درست و حسابی ست، خودت را بسته بندی می‌کنی، بولوتوثِ گوشیِ باوفایت را روشن، و آهنگ «بارانی آبی همیشگیِ» «لئونارد کوهن» را که به هزار دردسر شبِ قبل از اینترنت گرفته‌ای می‌گذاری، باران تند و تند‌تر می‌شود، و اشتیاقت برای پرسه زدن در خیابان‌ها بیشتر، نمی‌فهمی که چطور می‌شود، اما می‌رسی، به «سیامکی» می‌رسی، و خدا را هزار مرتبه شکر می‌کنی که «شهر اسدآباد» بین یک راه مهم قرار گرفته، و نیمه‌های شب می‌توانی ذره‌ای از نشانه‌های زندگی را در آن ببینی، واقعن چرا مردم باید شب‌ها بخوابند!؟ سرت را کج می‌کنی و به طرف «خیابان امام» می‌روی، در این وسط نمی‌توانی از کنار «پارک شهر» به آسانی بگذری، وجود انواع خطر از قبیلِ معتادان تزریقی، سگ‌های ولگرد و زن‌های یکّاره را به جان می‌خری و واردش می‌شوی، «کوهن» همچنان می‌خواند، به ترانهٔ «برقص با من تا پایان عشق» رسیده است، باران هم مدام می‌بارد، به این فکر می‌کنی که این پارک، چقدر برایت خاطره انگیز است، چقدر شریک شادی‌ها و غم‌هایت بوده، چقدر ذره ذره به پایت سوخته، هوایت را داشته، چقدر گوشش برای شنیدن شعر‌هایت شنوا بوده (از این بیشتر؟) موسیقی باران و «کوهن» قاطی می‌شوند، تو هم قاطی می‌کنی، دیوانهٔ دیوانه، اینجا دیگر کسی نیست که دیوانه خطابت کند، بولوتوث گوشی‌ات را خاموش می‌کنی، و صدای اِن هفتاد و سه‌ات را تا آخر زیاد، رقص عجیب می‌گیردت، دیوانه وار می‌رقصی، عشق می‌کنی، حال می‌کنی، و از اینکه بعد‌ها نخواهی توانست این لحظهٔ وحشتناک کیف دار را در مت‌‌نهایت وصف کنی، حسرت می‌خوری، و به رقصیدنت ادامه می‌دهی، پا‌هایت را آرام بر سنگفرش‌های پارک می‌گذاری، همراه با قدم‌های باران، می‌رقصی و می‌رقصی، عشق می‌کنی، حال می‌کنی، و از اینکه بعد‌ها نخواهی توانست این لحظهٔ وحشتناک کیف دار را در مت‌‌نهایت وصف کنی، حسرت می‌خوری، و به این هم فکر می‌کنی: که چه خوب است مردم شب‌ها می‌خوابند.
اسفند ۸۸






فردین نظری

فردین نظری

فردین نظری





Home | Archive | Contact US | Tamplate Designer